|
تو پیشونیمون نوشته ترم اولی؟
هر جا میریم لبخند میزنن میگن ترم اولیی؟ خودت ترم اولی نبودی مگه؟ خنده داره؟ وای استاد ریاضی مون وحشتناکه بهش می گم استاد این اعداد تو معادله صدق نمی کنه میگه تو نفهمیدی گفت دیگه حرف نباشه!!! پاشو که از کلاس گذاشت بیرون رفتم پا تخته درست کردم تو این یه هفته کلی اتفاق کوچیک و بزرگ پیش اومد اما دوری از مامان خیلی سخته + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 5:14 PM توسط nasrin |
کلاس چهارم رو یادت میاد؟ اون دو تا درخت... یادته بچه بودیم خاله بازی می کریم؟ یادته؟...هفته ای یه بار قهر می کردیم اما یه ساعت بیشتر طول نمی کشید اما الان خیلی وقته که ازتون خبر ندارم یکی رفته تهران...یکی رفته ساری...یکی رفته اراک... یکی رفته کانادا ...یکی... دلم برای اون دوستیا تنگ شده اما من هنوز یه دوست دارم که دوستی از همون جنسه از همون بچگی ادامه داشته تا الان! تو چی از دوستات خبر داری؟ پ ن:عکس رو هفته پیش که شمال بودیم با گوشی انداختم + نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388 3:35 PM توسط nasrin |
دنباله امنیتم...امنیتی که مامان میگه اون موقع ها وجود داشته و الان نیست...
نبودنش رو درک می کنم ،می بینم...اما ..اما بودنش رو نمی فهمم... اگه اینا مردن...اگه جز خصوصیاتشونه...پس مردای اون موقع هم این جوری بودن .اگه اونا می تونستن خودشونو کنترل کنن پس باید اینام بتونن اهای اقا پسری که داری اینو می خونیش؟ چند بار تا حالا شده چشمت به دختری بیفته و دقیق نگاهش نکنی؟؟؟ اهای تو که نگران خواهرتی مگه خدا تو اون قرآنی که به زنا گفته خودشونو بپوشونن به تو نگفته نگاه نکنی؟؟!! تویی که نگرانه خواهرتی تویی که می گی مردارو خوب میشناسی مگه نمیگی مسلمونی؟؟ پس چرا گوش نمی دی؟؟ چرا حتی اونایی که خیلی ادعای دین داریشون میشه توی خیابون تک تک دخترا و زنا رو از بالا تا پایین وارسی می کنن؟؟ دلم پره... دلم خیلی پره بدم میاد از این زمونه...بدم میاد از این نگاهای کثیف...بدم میاد از ترس... بدم میاد از مردایی که حتی حرمت پدر بودنشونو نگه نمی دارن... چادرمو محکم می چسبم! از نگاهاشون می ترسم... از لبخنداشون چندشم می شه... هیچ پسری نمی فهمه نمی تونه درک کنه چی می گم! نگاهای کثیفو نمی بینه... نمی فهمه... شاید خودشم گاهی این جوری نگاه کنه...همون که نگران خواهرشه دست می زنم به پیشونیم که یه وقت موهام بیرون نباشه قدمامو تند می کنم... می خوام سریع از جلوی چشماشون رد بشم،سریع برم که وقت نکنن نگاه کنن نگاهمو سرد و پر از نفرت می کنم میرم...میرم که زود کارمو انجام بدم و برگردم خونه خونه ای که نگاه ادماش ترسناک نیستن حتی نگاهای عصبیشون امنیت رو دولتو قانون نمی تونه ایجاد کنه امنیت رو باید مردم ایجاد کنن اگه نگاهامونو درست کنیم امنیت به وجود میاد این امنیت شامل خواهر تو هم میشه + نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 3:20 PM توسط nasrin |
جای همه تون خالی خیلی خوش گذشت امیدوارم قسمت همه بشه و وقتی چشمتون افتاد به کعبه یاد منم کنید... وقتی برای اولین بار داشتید کعبه رو نگاه می کردید و نماز می خوندید
+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388 1:8 PM توسط nasrin |
بی ايمان شدیم
بي ايمان شديم
بي ايمان شده ايم
فکر نکردیم هموطن مسجد آتیش نمی زنه! فكر نكرديم كه شايد عده اي الله اكبر را “اكبر خداست” معني مي كنن!! فکر می کنیم می بینیم اما نه ما فقط اون چیزایی رو می بینیم که دوست داریم ببینیم!! گفتیم چیز هایی رو که نباید گفته می شد احترام و حجب وحیا رو از بین بردیم خدایا به ما کمک کن که واقع بین باشیم... + نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 3:40 PM توسط nasrin |
|
| ||||||